صفحه داره بارگذاری میشه !
!یه کم صبر کنی باز میشه...
|
|
|
|
-->> مشترک مورد نظر در دست تعمییر است <<-- نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 16:10 توسط maede سلام یه خبر خوش هههههی هی هی هییییییییییی ههههههههههههی هی هی هی شیمبا جونم به رضاش رسید.دیروز عقدشون بود خیلی خیلی خوشحالم.آخه من که خواهر ندارم .شیما از خواهر برام عزیز تره شیمبا جون عزیزم خیلی خیلی خوشحالم جیگرم که به عشقت رسیدی ایشاالله عروسی خودم اشکال نداره شیما جونم میره بخت ما رو هم باز می کنه فقط خدا کنه رضا اجازه بده شیما با من بیاد بیرون و غیرتی بازی در نیاره که اون وقته که کلامون با رضا تو هم میره وای نمیدونید شیما و رضا چقدر ناز شده بودن. راستی اینم یه عکس از رضا و شیما از مراسم عقدشون
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 15:35 توسط maede
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها كرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من ميگفت : تنهايي غريب است !!! ببين با غربتش با من چه ها كرد تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد و او هرگز شكستم را نفهميد اگرچه تا ته دنيا صدا كرد....
كوچ پر غم... چشم در راهي كه آخرين بار براي هميشه بدون خداحافظي در آن پاي گذاشتي و رفتي دوخته بودم. جاده اي كه آغازش من بودم و پايانش خورشيدارغواني رنگ.جاده اي كه خط وسط آن جاي پاي تو بود. امروز كه به آن جاده و خورشيد مي نگرم،ديروز به يادم مي آيد. ديروزي كه زمزمه ي كوچ سر دادي و رفتي...
نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385 ساعت 22:25 توسط maede وقتی تو رفتی با من تمام قاصدکها گریه کردند وقتی هجوم سایه ها می خواست از من تمام خاطراتت را بدزدد من با تمام ابرها باران سرودم وقتی تو رفتی هیچ قانونی حضورت را میان حس من باور نمیکرد حتی بلور ماه هم دیگر نمیخندید وقتی تو رفتی چشمهایم با تمام قاصدکها گریه کردند
می خواهم بمیرم ، نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم می خواهم بمیرم ، نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب روییدن دانه غروب خورشید ابری شدن آسمان می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم : دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد جز وحشت از نیستی جز درماندگی جز تنهایی ......
گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی
نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385 ساعت 23:35 توسط maede
چرا وقتی که ادم تنها می شه غم و غصش قد یک دنیا می شه می ره یک گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون می بینه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجمبی پیرت می کنه وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه دل این ادما زشته دیگه زیبا نمی شه اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385 ساعت 23:24 توسط maede
۶۷/۸/۶
نوشته شده در یکشنبه 7 آبان1385 ساعت 23:33 توسط maede میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه دیگه واقعا بعد از این همه اتفاق بد که افتاده نمیدونم چی بگم بابا بزرگم هم رفت پیش مامان (دخترش)و زنش .اما واقعا خوش به حالش من که هنوز نتونستم مرگ این همه عزیز اون هم در عرض ۷ ماه رو باور کنم . جای خالیشون همه جا مشخصه این هم عکس جوونیهای بابا بزرگه مهربونمه
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385 ساعت 23:10 توسط maede کجاست مادر کجاست گهواره من همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت همیشه بر پا کاش قطرات اشک قلم به دست می گرفتند و از اندوه دل می نگاشتند که شاید مرحمی بر درد شود... دردی که همه وجود را سوزاند از غمی که نتوان به زبان جاری ساخت ...چه راحت٬ چه آسون٬ چه ساده رفتی٬گذشتی٬بی اراده شکستی ٬عهدی که بستی غربت دل تنهام و ندیدی؟ نکنه خیال کردی شادم! از این تنهایی؟ آخه چرا تو !تنهام گذاشتی !بهونه هات برای این بی وفایی نمیشه باورم نمیشه باورم حالا اشکهام شده بی پناه قصه غصه هام شدن سرگردون میخوام تو حسرت نگاه عاشقت بمیرم با خیال نوازش و لالایی ... بخوابم اما هرگز دیگه دنیا رو نبینم میخوام بمیرم بمیرم بمیرم کجاست مادر کجاست مادر کجاست مادر کجاست گهواره من ؟
نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 ساعت 2:1 توسط maede فرشتگان به خدا گفتند: چرا غم را آفریدی؟ خدا فرمود: من خودم مخلوق خودم را می شناسم تا غم نیاید سراغش به یاد خالق نمی افتد...............
نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385 ساعت 2:20 توسط maede
این جسم من از خاک است تا خاک شود روزی هر کس که مرا خواهد این خط مرا خواند شاید که کند یادم غمناک شود روزی
نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385 ساعت 1:38 توسط maede
کاش آغــــوشی کنارم باز بود کاش قلبی با دلم همراز بود کاش بغضم در حضوری می شکست کاش پیمان وفایم می گسست آسمانم کاش بـــــــارانی نبود یک غزل از عشق شاعر می سرود کاش تا این حد دلم غمگین نبود گوشم آوای محبت می شنود کاش دستی اشک من را می زدود قفل صندوق دلم را می گشود کاش می فهمیدم این درد از کجاست از چه بی تابی فقط از ان ماست؟ یا فقط یک بار شاعر می شدم هم قدم با دل مسافر می شدم حال از تکرار شب ها خسته ام از خودم از عشق از ما خسته ام بی قرار یک پیامم یک امید... کاش پیکی یا سواری می رسید... واژه هم از من رمید و شد نهفت کاش می شد شعر بی قافیه گفت! کاش گوشی می شنید این راز را غربت پایان این آغاز را!....
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 2:19 توسط maede
مرا نه سر ٬ نه سامان آفریدند پریشانم٬ پریشان آفریدند پریشان خاطران رفتند در خاک مرااز خاک ایشان آفریدند
قصه دل من قصه غصه هاست غصه و عزا و ماتم و گريه هاست... گريه هر شب قصه بي نوايي و ناله هاست ناله هاي بي نشان در اوج خنده هاست ...خنده مستي ساز در انتهاي واژه هاست واژه بي صدا در آخر جاده هاست ...جاده ساخته شده در دست روياهاست روياي به باد رفته در نسيم صبحگاهاست...
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 1:49 توسط maede زندگی پر از لحظه هایی است که نداشتنش بهتر از داشتنشه
هيچ کس به تمامي آنچه مي گويد باور ندارد......
چرا وقتی که ادم تنها می شه غم و غصش قد یک دنیا می شه می ره یک گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون می بینه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجمبی پیرت می کنه وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه دل این ادما زشته دیگه زیبا نمی شه اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 1:45 توسط maede
اى زندگى من خسته ام تا كى سكوت؟ تاكى عذاب؟ اى لحظه ها من از شما سر خورده ام تركم كنيد. اى روز و شب من آدمى دل مرده ام تركم كنيد. من تا گلو در حسرتم افسرده ام تركم كنيد. از وحشت فرداى خود آزرده ام تركم كنيد. تركم كنيد.
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 1:38 توسط maede
انقدر مرده ام که هيچ چيز نمي تواند مردنم را ثابت کند !!! و انقدر از اين دنيا سيرم که روز مرگم را جشن مي گيرم و اگر اين دنيا را دوست مي داشتم روز تولدم نمي گريستم ...
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 1:30 توسط maede
شروع رنج زمان . . در دفن و کفن تو با من شکوه تیغ خیا نت حوالیه رگ دست حدوده ساعت مردن . . در پزشکه قانونی نگاه صامت من بر ملافه ی خونی حقوق ساکن پرونده ی خود آزاری به شعر ساکت من سرایته حاری . . . دکمه های کنده . . . اعتصاب خنده یک شکنجه در کنج . . . ضربه ی کشنده پله های تاریک . . . منطقه ی عفونی روی میزه تحریر . . . استکانه خونی یک چراغ روشن . . .روی کتف دیوار گردن شب من . . . زیره تیغ انکار......
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 1:17 توسط maede زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من
نوشته شده در جمعه 20 مرداد1385 ساعت 1:8 توسط maede
هرکه آمد بار خود را بست و رفت ما همان بد بخت وخوار و بی نصیب زان چه حاصل جز دروغ وجز دروغ ؟ زین چه حاصل جز فریب و جز فریب ؟ باز می گویند : فردایی دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود نادری پیدا نخواهد شد، امید! کاشکی اسکندری پیدا شود.
نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385 ساعت 2:25 توسط maede
خیلی دوستت دارم بابایی روزت مبارک
نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385 ساعت 2:40 توسط maede گدایی جستجوی چشمه هاست گدایی طعم خوب خنده هاست گدایی خندیدن و درد گفتن است گدایی گریه کردن غم خوردن است گدایی پیچیدن رنج و غم است گدایی دیدن اشک و نم است گدایی بی تو بودن و گریستن است گدایی ناله های زیستن است گدایی عاشق بودن و بندگیست گدایی فارق بودن و سادگیست نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385 ساعت 1:5 توسط maede خسته ام
نوشته شده در شنبه 14 مرداد1385 ساعت 0:24 توسط maede
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آهسته بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلهای حسرت نمی چینی دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با حسرت که بری یا که بمونی
نوشته شده در جمعه 13 مرداد1385 ساعت 23:53 توسط maede
هیچوقت صدای ناز مامان از گوشم بیرون نمیره وقتی که این شعر میخوند! خدایا صبرم بده
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 4:4 توسط maede
دوباره دل هوای با تو بودن کرده همه آرزوهام با رفتن تو مردن ... حالا من یه آرزو دارم تو سینه ... که دوباره چشم من تو رو ببینه...
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 3:27 توسط maede دل هیچکس مثل من غربت اینجا رو نداره.دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم. مثل گنجشکای بی لونه و بی جای محله دیگه هیچ جا تو درخت جای من نیست که برم. با تو بودن خیلی وقته که گذشته. بی تو بودن مثل مهر سرنوشته. دیگه اسم تو رو هی زمزمه کردن واسه من نه تو میشه نه فرقی داره. بارون از سر شب همش می باره.تو گوشم داد می زنه همش می ناله. دیگه هیچکس مثل من غربت اینجا رو نداره. زندگی ارزش این همه اشکا رو نداره.
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 2:29 توسط maede
من نمي دانم کجا و کي ؟ ولي او رفت !!
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 2:10 توسط maede تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا ... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گرسيت و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 1:47 توسط maede در دنيا خواهش در گور پرسش در قيامت نالش و در دوزخ سوزش پس کي خواهد بود هنگام آسايش
نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد1385 ساعت 1:39 توسط maede بود سوزی در آهنگم خدایا تو میدانی که دل تنگم خدایا دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه از سنگم خدایا
¤¤¤¤¤¤¤ به چشمم اشک ماتم حلقه بسته دلم در حلقه ی غمها نشسته لبم بی نغمه مانده٬ سینه پر درد زبانم بسته و سازم شکسته
¤¤¤¤¤¤¤ زبان دارم ولی خاموش خاموش سخن دارم ولی بیگانه با گوش نه خوانندم٬ نه پرسندم٬نه جویندم چه هستم؟ یاد از خاطر فراموش
نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385 ساعت 1:34 توسط maede
ای سفر کرده بیا! بی تو گلبوته ی عمرم پژمرد بی تو جانم فرسود ای سفر کرده٬ سفر کرده٬ سفرکرده ی من دل من رفته ز دست چشم من مانده براه منم و موی سپید منم و روز سیاه هر شب مهتابی ماه در دیده ی من فانوسیست که سر راه تو می آید باز به امیدی که بیایی شاید زین ره دورو دراز ای سفر کرده بیا بی تو من هستم و من منم و تنهایی بی تو در خلوت دنیای سکوت میمیرم ای سفر کرده٬ سفر کرده٬ سفر کرده٬ بیا !بی تو گلبوته ی عمرم پژمرد بی تو جانم فرسود تک چراغ شب بختم افسرد ای سفر کرده بیا ! ای سفر کرده بیا !
روز مادرو تبریک میگم بهت مامان اما دوست داشتم بغلت کنم و بهت تبریک بگم نه اینکه بیام مزار پیش قبرت بشینم و افسوس بخورم خیلی دوست داشتم
نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1385 ساعت 1:11 توسط maede |